|
یادگار ،می نای سابق
|
این قافله عمر عجب می گذرد....
روزها و ماه ها مثل برق و باد میگذرن
باورش برای آدم سخته
این روزها از بعضی جهات خوبه و خدا رو شکر میکنم از بعضی جهات خوب نمیگذره و ذهنم خیلی درگیره و فشار زیادی رو تحمل میکنم
بدی این روزا اینه که با خونوادم دچار مشکل شدم و الان یک ماه بیشتره که باهاشون رابطه ای ندارم . البته اینکه میگم خونوادم در اصل مادرمه . همه میدونن حق با منه ولی مادرم هیچ وقت از موضع خودش کوتاه نمیاد. همیشه خونوادم برام قابل احترام بودن ولی وقتی مستقل میشی و دیگه بچه نیستی و سنی ازت گذشته توقع داری اونا حرفای تو هم بشنون و قبولت داشته باشن...
همسر کامل حق رو به من میده . ازش ممنونم که هست و هوامو داره و تنهام نمیذاره. واقعا اگه اون نبود کم میاوردم . الان همه دلخوشیم شده اون .
نمیدونم همه آدم ها وقتی مستقل میشن کمی گوشه گیر میشن و از فامیل و اشنا کناره میگیرن یا من اینطوری ام
زندگی کوچیک و گرم خودم رو خیلی دوست دارم . و خدا رو شکر که عالی میگذره
کنار هم بودن . تفریح و گردشهای شبانه خودمون . خدا جون این دلخوشی رو هیچوقت ازم نگیر.
هوای همه ی زندگی های کوچیک و گرم مثل ما رو که پشتشون به هم گرمه داشته باش... آمین
-----------------------------------------------------------------
پ.ن: همه ی تلاشمون رو داریم میکنیم که از این شهر بریم ... همینی که میگن دوری و دوستی ..
( چقد دلم برای نوشتن زیاد تنگ شده . سعی میکنم مرتب بنویسم تا آروم تر بشم ...)
رمان
parset
پس زمینه
یوفا
هفت آسمان
ایده های زیبا
آرشیو پیوندهای روزانه
ARCHIVE
FRIENDS
narsis
masoud
esteghlal
bahar
mashti&shuli
fahime
tayyebeh
seyed
hamid
elay
mohamad hosein
shokouh
bahoor
mohamad
roz
ali asghar
faezeh
farzad
soren
tannaz
mosafer kavir
rasa
elham
javad
zemestane
sam
heshmat
hesam
ali vafadar
zahra
shekofeh
siahkhan