تبليغاتX
مــــــــــــــــــی نا
....


 یه روز بد

صبح که از خواب پاشدم و رفتم به ناسی غذا بدم یه کم خورد و بعدم جلو چشام یهو بال بال زد و جون داد

هنوز منظره جون دادنش جلو چشامه و صدای جیغهایی که زدم تو گوشام

دلم داره میترکه از غصش .خودمو مقصر میدونم . هرکاری میکنم بهش فکر نکنم نمیشه

تو باغچه چالش کردم و خنده داره که واسش فاتحه خوندم و طلبه بخشش ازش . .

عکسم گرفتم ازش ولی نمیتونم بذارمش


منو ببخش ناسی جونم

.

.


خاطره ها هر چه شیرین تر باشد

                بعدها از تلخی گلو را می سوزاند


+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت نويسنده ஜ♣ مــ ـی نا ♣ஜ |


وقتی از تو می نویسم

   حس و حالم دیدنی ست

اوج می گیرد نگاهم

            غرق می شود اندیشه در خیالم

می گردد ، می رقصد ، می سوزد ، پروانه در شمع سوزان فراغت...



..." امروز داداشم از تهران اومد . کلی با هم حرف زدیم و مثل همیشه سربه سر همدیگه گذاشتیم

   بعدم وبمو واسه اولین بار دید . خوشش اومد . ازش خواستم یه وب بزنه گفت شاید اینکارو کردم

   چه خوب میشه ها

   چقد گاهی دلم واسه این کنار هم بودنای خونوادگی تنگ میشه . کاش همیشه میشد کنار هم باشیم. 

   حیف که اون روزا دیگه برنمیگرده .

   هنوزم بعد این مدت وقتی داداش و آجیم میان اینجا و بعدم برمیگردن تهران چشام بارونی میشه

  دست خودم نیست.دلم زود تنگ میشه...


 ... " بارون قشنگی اومد امشب . هوا تازه شد . کاش رفته بودم پیاده روی


+ تاريخ جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت نويسنده ஜ♣ مــ ـی نا ♣ஜ |


 

سلااااااااااااااااام به همه دوست جونیا خوبین؟

چه عجب به خودم  اَ اینورا


چجوریاس که نت اومدنم کم شده؟؟؟

یکی منو طلسم کردههههههههه میدونمممممممممممم


با همه ی کم اومدنام و نبودنم بازم به یادتونم و دوستون دارم

 دیگه نمیگم  جبران میکنم و زود زود میام چون باز برعکسش میشه پس نگم بهتــــره


خبــــــــــــــ

داشتم فکر میکردم که از چی بگم و چی بنویسم

رفتم تو خاطرات و شیطنتهامون مثل همیشه

دوره دبیرستان یه اردو رفتیم اصفهان ، خدا بازم قسمت کنه که بریم آخه همون یه دفعه اصفهان رفتم

بعدازظهر راه افتادیم چهارتا اتوبوس همه از مدارس مختلف و شبم ساعت 12 رسیدیم از شانس بد ما

راننده اتوبوسمون بقیه رو گم میکنه و مسیرم بلد نبود و با کلی مشقت و لطف اصفهانیای عزیز تو آدرس سر راست دادن   یه ساعت بعد تونستیم محل اردو رو پیدا کنیم ، البته به ما که خیلی بدم نگذشته بود همش خندیدیم و خوندیم و یه خورده هم قر اینا به دور از چشم ناظم عزیزمون که اون جلوها نشسته بود

رسیدیم اردوگاه و از اونجا که دیرتر از بقیه رسیده بودیم همه جاهای خوبو گرفته بودن و ما مونده بودیم بی جا و مکان و حالا شب تو کدوم اتاق بخوابیم

اتاقها همه تختهای دوطبقه داشتن و پُر بودن

مسئول اردوگاه گفت که یه مدرسه ای هست از شهر فلان اومدن و امشبو اضافه موندن باید میرفتن تا جای شما هم مشخص باشه . الانم تو اتاق شماره فلانن و بیاین بریم باهاشون صحبت کنیم . مام کلی از مدیریت اردوگاه  تشکر نمودیم و تبریک گفتیم به خاطر این همه هماهنگی و مدیریت خوبشون

 از بس که طول روز شیطنت کرده بودیم دیگه داشتیم میمردیم از خستگی و خواب ، ساعتم 1 نصفه شب بود دیگه جلوتر از همه خودمونو رسوندیم به این اتاقه که شمارشو داده بودن و سریع درو باز کردیم

من و دوتا از دوستام زود خودمونو انداختیم تو اتاق و سر وصدا ، این بیچاره هام خواب بودن هیشکدوم تکون نمیخوردن از جاشون

مام که دیدیم کسی عین خیالشم نیس دیگه نامردی نکردیم و سه تایی افتادیم رو اولین تخت دم در و شروع کردیم مشت و لگد زدن به این یارو که زیر پتو خوابیده بود و هی میگفتیم پاشو پاشو جا ما رو پس بده خجالت نمیکشی راحت خوابیدی پاشین بینیم و هی فشار و زور به این بیچاره


یه دفعه دیدیم طرف تکونی خورد و از جاش پاشد . چیزی که جلو چشامون بود یه خانوم گـُنده و هیکلی

مام هاج و واج نیگاش میکردیم . خانومه شروع کرد به سر وصدا که خجالت نمیکشین شما ماله کدوم طویله ای هستین مثل وحشیای باغ وحش ریختین تو اتاق و افتادین به جون من

همون موقع بقیه بچه ها و ناظممونم رسیدن و دیگه کلی دعوا با ما که چرا عین بچه آدم نمیمونین

خب ما از کجا میدونستیم درست رو تختی ولو میشیم که مربی مدرسشون خوابیده . بعد مرتب یادمون میفتاد و میخندیدم که چطوری اون یارو با اون هیکل گـُندشو زیر پتو  زده بودیم



...." قصه نیستم که بگویی

       نغمه نیستم که بخوانی

          صدا نیستم که بشنوی

             یا چیزی چنان که ببینی

                 یا چیزی چنان که بدانی

                     من درد مشترکم مرا فریاد کن...


بعدا نوشت : ایول اس اس بازم گل کاشت . جام حذفی در دستان استقلال خواهد بود 



+ تاريخ جمعه نهم دی 1390ساعت نويسنده ஜ♣ مــ ـی نا ♣ஜ |


امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه میکارد

شعر دیوانه تب آلودم

شرمگین از شیار خواهشها

پیکرش را

دوباره می سوزد

عطش جاودان آتشها

آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست...

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند

عطر سکرآور گل یاس است

 آه بگذار

گم شوم در تو

کس نیابد ز من نشانه ی من

روح سوزان آه مرطوب من

بوزد بر تن ترانه ی من

آه بگذار زین دریچه ی باز

خفته در پرنیان رویاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم ؟

من تو باشم ، تو، پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بُوَد

بار دیگر تو بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریاییست

کی توانِ نهفتنم باشد ؟

با تو زین سهمگین طوفانی

کاش یارایِ گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم

بدَوَم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می خواهم

چون غباری ز خود فروریزم

زیر پای تو سر نَهم آرام

به سبک سایه ی تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست..


                                           


..." این شهر فروغ رو خیلی دوس دارم


..." راستی سلام خوبین ؟خوشین ؟

منم خوبم البته بعد پشت سر گذاشتنه یه آنفولانزایی که نسبتا طولانی شد حدود ده روز

تا حالا اینطور مریض نشده بودم خیلی خیلی بد بود وسخت .مجبور شدم مدته یه هفته رو کامل استراحت کنم

با کلی ترس واسترس 4 تا آمپولو نوش جان کنم و دوبارم برم زیر سرم

برام سخت بود ولی وجود یکی که مرتب جویای حالم بود  بهم آرامش میداد یه دوست به معنای واقعی

خیلی ممنونشم و مدیونش .آرزوم براش سلامتیه همیشگیه


...." یلداتون مباااااااااااااااااااارک .


+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت نويسنده ஜ♣ مــ ـی نا ♣ஜ |

                               

                                    تبریک به همه هوادارای گل اس اس

استقلال مثل همیشه گل کاشت


ایوللللللللللللللللللللللللللللللللللل


          

+ تاريخ جمعه هجدهم آذر 1390ساعت نويسنده ஜ♣ مــ ـی نا ♣ஜ |


   تا کــربـــلا هست

      عشق  و وفا هست ...


               


+ تاريخ سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت نويسنده ஜ♣ مــ ـی نا ♣ஜ


سلام به همه دوستان عسیس


نمیدونم چطوری شده که این روزا کمتر جور میشه بیام نت شرمنده همتون


فقط بدونین همیشه به یادتونم و دوستون دارم دوستای گلممممممممم

این چن روزم که تهران بودم و نبودم تا بهتون عیدو تبریک بگم ممنون که به یادم بودین چه نتی چه با اس دادناتون


مَـسی جیگیلی شیطون بلای ما هم دیگه واس خودش مردی شده و بالغ شده و از جوجویی دراومده



کلی ما رو به خودش وابسته کرده و اونم به ما وابسته شده

دیگه عضوی از خونوادمون شده و راحت میگرده تو خونه  و هر چی میاریم واس خوردن اون زودتر رفته سراغش

عاشق بازی کردنه

چیزای مورد علاقشم یکی آینه میز توالته که میره میشینه جلوشو کلی خودشو نیگاه میکنه و واس خودش میخونه

یکی هم دوتا تیله رنگی هستش که گذاشتم کنار قفسش و میره یه زمان طولانی بهشون ور میره و قِلِشون میده اینور اونور با نوکش

یکی دیگه از چیزای مورد علاقش بازی کردن با انگشتای دست و پامونه

کلی با انگشتامون بازی میکنه و میخونه واس خودش

الانم که دیگه کلی ذوق داره بچمون اگه گفتین چرااااا؟


بهلههههههههه یه دوس دخمل واسش پیدا کردیم  و دیگه سر از پا نمیشناسه  

که اوشون باشن


البته این خانوم خانوما هنوز کوچولوئه واس همینم زیاد پیش هم نیستن و جداشون میذارم


اسمشو ناسی گذاشتم . هنوز خوب بهمون عادت نکرده دارم کم کم دستیش میکنم تا عین مَـسی پررو بشه :دی

روزی یه نیم ساعت میذارمشون کنار هم جالبه که مَسی شیطون مرتب دنبال ناسی میکنه و میخواد باهاش دوس شه و ناسی هم ناز میکنه دیگه خانومه دیگه :دی

و اینم یه عسک سفارشی ازشون  



ایشاا.. که بتونن دوستای خوبی واس هم بشن



... " طنازیییییییییییییی چیرا خدافظی کردی خانومی ؟؟؟ دلت کتک میخواااااااااااااااد؟

قربونت برم تو خودت بیا و بنویس و باش تا بقیه هم بیان عسیسم


+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت نويسنده ஜ♣ مــ ـی نا ♣ஜ |


هیچ نمی گویم !!!
دارم که بگویم ، اما نباید گفت !!!

شاید این سکوت زیباتر است

.

.

.

.

.

.

.



+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت نويسنده ஜ♣ مــ ـی نا ♣ஜ |

 

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت

نمی توان گفت و حتی نمی توان سرود

با تو بودن قصه ی شیرینی است به وسعت تلخی ِ تنهایی

و داشتن تو فانوسی به روشنایی ِ هر چه تاریکی در نداشتنت

 و من همچون غربت زده ای  در آغوش بیکران دریای بی کسی به انتظار  ساحل نگاهت می نشینم

و می مانم تا ابد

تا وقتی که شبنم زلال احساس تو و حس ِ زیبای داشتنت زنگار غم را از وجودم بشوید...

 

 

+ تاريخ پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت نويسنده ஜ♣ مــ ـی نا ♣ஜ |


سلام به همه دوستای گلم

ما رو نمی بینین خوش میگذره ؟

ببخشید این روزا یه خورده کارا زیاد شده زیاد نت نمیومدم

ایشاا.. دیگه میام و هستم . الان میدونم چقد ذوق کردین و خوشحال شدین :دی

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت نويسنده ஜ♣ مــ ـی نا ♣ஜ

HOME
EMAIL
BLOGARCHIVE
POSTS

ARCHIVE

دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388

CATEGORIES

<-CategoryName->

FRIENDS

☻ ريحانم☻
☻ نارسیسم ☻
ღ یه عاشق يه معشوق ღ
عشق است استقلال
جمعه ها با شماااا
چراغ خاموش
☻شاپرک بارونی☻
☻از هر دری سخنی.سید☻
مطالب عاشقانه..حمید بلاگ
حرف دل
☻آرزوهاي دست نيافتني☻
☻خنـده مثل محمدحــسين☻
عاشقی کـشـکه
بانویی از جنــس عشـــق
☻باهور☻
☻شـکر آباد روســتای مـن☻
☻عسل☻
☻غم غربت☻
طنزشگاه اغــو
☻چشــمان خـیـس بــاران☻
ساغر
دايي كوچــولو
☻سورن☻
☻قالیچه سلیمان☻
☻مسافر کویر☻
کافی لاته تگری سهم من از این دنیا
esi62 بانــمــک
☻صبح روزی پشت در می آید و من نیستم☻
دریایی
تاک الوان
☻دلنوشته ها☻
نمستان
زمستانه
عشق اگه اینه
☻سام☻
بندر زیبای من

RSS